تبليغاتX
خبرهایی از آهندان
خبرهایی از آهندان
نشریه اندیشه نیک آهندان
آخرین مطالب
مردم نیامدند خدا را عوض كنند
زندگی نامه شهید هادی اسماعیل زاده
شب نشینی در آهندان
مصاحبه با جوانترین دهیارلاهیجان
شعری از حامد اسماعیل زاده آهندانی
زندگي ميرزا كوچك خان جنگلي
اصلاح الگوی مصرف
همسال پدر ، همسان پسر - ديشب بی پدر شد
وجین در آهندان
دیار من 3
علی دایی در آهندان
شب نشینی در آهندان
فرزند آسمان يا فرزند جنگل
ماجراي درشت علي آهنداني
پلی به گذشته
شب نشینی در آهندان
همانند نخل استوارند
سيدجلال الدين اشرف
پلی به گذشته
شب نشيني در آهندان
ماجراهای رستم

نمیدانم از کجایش بگویم
اخبار آهندان
محفل انسي با قرآن آهندان
آرشیو مطالب
آذر 1388
آبان 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
درباره ی خــــــــــــــــــــودم(پروفایل)
آهــنــدان كجاست؟
تصاويري آزاد از آهندان
هر مجدون(پسرخاله)
مهر آهندان
نوبهار آهندان
تصاویری از آهندان
خانه ای ویلایی در آهندان
مزارع برنج در لاهیجان
تصویری از کشت برنج در
خرابی مدرسه در برف 83
محرم در برف 83
تصویری زیبا از یک عاشورایی
خرابی خانه ها به علت برف سنگین
تصویری از برف که خیلی زیباست
و اما این تصویر زیبا ...
بازهم تصویری از برف
یک عکس زیبای دیگر
شاده شاهراه روستاهای دیگر
سکوتم از رضایت نیست
آموزش ماهیگیری
میثم فرحی (لابــــدان )
سایت رسمی و بزرگ لاهیجانیان
سینا بخشایشی
مشاور املاك لاهيجان
مردم نیامدند خدا را عوض كنند

شعري بسيار زيبا ا شاعر معاصر مرتضی امیری اسفندقه 

ایران من بلات مهل بر سر آورند
مگذار در تو اجنبیان سر برآورند

در تو مباد میهن مستان و راستان
تزویر را به تخت به زورِ زر آورند

چیزی نمانده است كه فرزندهای تو
از بس شلوغ حوصله‌ات را سرآورند

یك هفته است زخمی رعب رقابتی
در تو مباد حمله به یكدیگر آورند

همسنگران به جان هم افتاده‌اند و سخت
در تو مباد حمله به همسنگر آورند

با دست دوستی نكند راویان فتح
از آستین خویش برون خنجر آورند

فرزانگان شیفته خدمتت مباد
تشنه مقام بازی قدرت در آورند

افتاده‌اند سخت به جان هم و تو را
چیزی نمانده است به بام و درآورند

چیزی نمانده است قیامت به پا كنند
خسته شكسته‌ات به صف محشر آورند

تا حل كنند مشكل آسان خویش را
چیزی نمانده اجنبی داور آورند

وجدان بس است داور ایرانی نجیب
شاهد نیاز نیست كه در محضر آورند

در تو برای هم وطن مرد من مخواه
یاران روزهای خطر لشگر آورند

بردار و در كلیله و دمنه نگاه كن
در تو مباد فتنه سر مادر آورند

در تو مباد مكر شغال و صدای گاو
همسر شوند و حمله به شیر نر آورند

نه نه مباد هیچ اگر بوده پیش از این
در تو به جای شیر شغال گر آورند

نه نه مباد باز امیر كبیر من
«بهر گشودن رگ تو نشتر آورند»

نادر حكایتی است مبادا كه بر سرت
یاران بلای حمله‌ اسكندر آورند

ساكت نشسته‌ای وطن من سخن بگو
چیزی نمانده حرف برایت در آورند

در تو مباد جای بدن‌های نازنین
از آتش مناظره خاكستر آورند

نه نه مباد مغز جوانان خوراك جنگ
فرمان بده كه كاوه‌ اهنگر آورند

پای پیاده در سفر رزم اشكبوس
فرمان بده كه رستم نام‌آور آورند

سیمرغ را خبر كن و با موبدان بگو
تا چاره‌ای به دست بیاید پر آورند

با این یكی بگو كه خودت را نشان بده
خوارت مباد در نظر و منظر آورند

با آن دگر بگو سر جای خودت نشین
كاری مكن كه حمله بر این كشور آورند

همسنگران به جان هم افتاده‌اند و گرم
تا نان برای مردم ناباور آورند

مردم كه آمدند به اعجاز رای خویش
از لجه‌های رنگ، جهان گوهر آورند

مردم در این میانه گناهی نكرده‌اند
مردم نیامدند تب بر برآورند

ایران من بلند بگو ها بگو بگو
مردم نیامدند كه چشم تر آورند

مردم نیامدند كه بر روی دست‌ها
از حجم سبز، دسته گل پرپر آوردند

مردم نیامدند كه از انفجار سرخ
از خون عاشقان وطن ساغر آوردند

مردم نیامدند خدا را عوض كنند
مردم نیامدند كه پیغمبر آوردند

مردم نیامدند بلا شك تلف شوند
مردم نیامدند یقین تسخر آورند

مردم نیامدند كه بازی خورند و باز
آه از نهاد طبع پشیمان برآورند

مردم نیامدند دو دسته شوند و باز
حمله بهم به دمدمه، سر تا سر آورند

مردم نیامدند سر پی تن ای دریغ
مردم نیامدند تن بی سر آورند

مردم كه هر همیشه فرو دست بوده‌اند
تا بر فراز دست یكی سرور آورند

مردم نخواستند كه از فتح سومنات
با خود ولو حلال زن و زیور آورند

مردم نخواستند به بزم مفاخره
همیان نقره خلطه سیم و زر آورند

مردم نخواستند بساطی به هم زنند
مردم نخواستند كه نامی برآورند

مردم كه پاسدار شكست و درستی‌اند
ناظر به هر چه خیر به هر چه شر آورند

مردم كه داوران كهنسال و كاهنند
نه مهره‌های پوچ كه در ششدر آورند

مردم كه فوتشان سخن و فنشان غم است
مردم كه آمدند سخن گستر آورند

مردم كه هیچشان هنری غیر عشق نیست
مردم كه آمدند هنر پرور آورند

كوزه‌گران كوزه شكسته كه قادرند
با یك كرشمه كوزه و كوزه‌گر آورند

مردم كه آمدند چراغ امید را
در ظلمت شبانه به هر معبر آورند

مردم كه آمدند كتاب و كلاس را
از پایتخت جانب ابیدر آورند

مردم كه آمدند سر سفره همه
فصل بهار شبچره نوبر آورند

مردم كه آمدند كه ایران پاك را
بار دگر به نطق سر منبر آورند

همسنگران به جان هم افتاده‌اند و مات - گیج
تا از كدام سنگر گم سر در آورند

ایران من بلند به این مؤمنان بگو
غافل مباد جای شما كافر آورند

از راز پاك تو كه همان اسم اعظم است
غافل مباد اهرمنان سر درآورند

از دست تو مباد برون بی‌ملاحظه
یاران موج تفرقه انگشتر آورند

چاقو نگفت دسته خود را نمی‌برد
كاری بكن فرو به رفاقت سر آورند

كاری بكن كه دست رفاقت دهند و پاك
نام تو را دوباره فرا خاطر آورند

در باختر به یاد تو محفل به پا كنند
نام تو را به زمزمه در خاور آورند

هنگام نطق، بعد سرآغاز نام‌ها
نام تو را در اول و در آخر آورند

ایران من به عرصه دید و شنید قرن
كورت مباد هرگز و هیچت كر آورند

در تو مباد تهمت نكبت به آن پسر
در تو مباد حمله بر این دختر آورند

در تو مباد خیل صراحی‌كشان شب
هنگام روز محض ریا دفتر آورند

در تو مباد روضه خون خدا غریب
در تو مباد حمله به دانشور آورند

ایران من قصیده برایت سروده‌ام
با شاعران بگوی از این بهتر آورند

تكرار شد اگر به دو سه بیت قافیه
فرمان بده قصیدگكی دیگر آورند

تكرار قافیه به تنوع خلاف نیست
خاصه كه در حمایت شعر تر آورند

از شاعران بپرس كه در شعر می‌شود
جر را به حكم قافیه یا جر جر آورند

یا زنگ قافیه همه هر آب رفته را
در شعر می‌شود كه به جوی و جر آورند

در شعر می‌شود سر و افسر كنار هم
باشند و گاه افسر و گاهی سر آورند

گاهی سر آورند و نیارند افسری
گاهی نیاورند سر و افسر آورند

یعنی یكی دو بیت به این شیوه می‌شود
سر را به لطف قافیه پشت سر آورند

افسار نیز قافیه افسر است گاه
در شعر گاه قافیه دیگرتر آورند

موسیقی كناری افسار افسر است
از شاعران بپرس كه نیكش درآورند

ایران من قصیده برایت سروده‌ام
مدح تو را قصیده مهل ابتر آورند

بستم به بال باد و سپردم به ابرها
از تو خبر برای من مضطر آورند

یزدان پاك یار تو باد و فرشتگان
از ایزدت به مهر فروغ و فر آورند

این خانه باغ هر چه درخت رشید و شاد
نقش غمت مباد كه بر سر در آورند

از نفیره‌های سنگ به جای گل و گیاه
پرچین ترا مباد كه بر سر در آورند

آیینه تمام قد عشق پیش تو
یاران چگونه سر زخجالت برآورند

این شاخه‌های سر به در ریشه در خزان
در محضر بهار چه برگ و بر آورند

من عاشقانه صوفیم و شاعر وطن
بیرون مرا سخره كه از چنبر آورند

اسفندم و به پای تو بیتاب سوختن
چشم بد از تو دور بگو مجمر آوردند

من رآی داده‌ام به تو و می‌دهم هنوز
از كاسه چشم‌های مرا گر در آورند

حسین اسماعیلی | 23:17 - شنبه بیست و هشتم آذر 1388
+ |
زندگی نامه شهید هادی اسماعیل زاده

این چندمین شب است که من با تو نیستم

نوشته ها همواره با موضوعات خود دارای اعتبار و ارزشی خاص می شوند ولی گاهی اوقات موضوع یک نوشته واژه های عجیب و با مفاهیمی والا می باشند.مفاهیمی آنقدر بالا که نه قلم و نه کلمات قادر به باز آفرینی مثل و مانند آن نیستند بدون اغراق شاید عادت کرده باشیم خیلی از چیزها را غیر واقعی توصیف کنیم ، موضوعاتی که غالبا کمتر با آنها آشنا هستیم و به دلیل همین نا آشنا بودن مان با موضوع دست به ایجاد بزرگ نمایی هایی می زنیم که در دراز مدت باعث افول کشیدن آن موضوع می شود.همگان واژه عشق را توصیف می کنند  ولی کسی به درستی تعریفی از آن ندارد چرا که تعریف آن جز برای عاشق ممکن نیست. عاشق کیست؟چگونه می توان به این عشق و این جمال رسید؟ زُهاد سالها زُهد پیشه می کنند ، عبُاد در عبادت به پیری می رسند و عُرفا سالها گوشه ی عزلت می گزینند تا به دیدار معشوق نائل گردند، آن هم معلوم نیست که آیا جمال حق را خواهند دید یا نه.اما معشوق خود به ناز و ترنّم می گوید شهید نظر می کند به وجه ا...

شهید به دیدار معشوق نایل می گردد، معشوق خود عاشقش را صدا می کند و او را به وصال خود می رساند.

و شهید کسی است که جان را نثار قدوم معشوق می کند و معنی واقعی دوست داشتن در حد افراط در اینجا صادق است  و کلمه کامل می شود. پس عاشق واقعی کسی است که جانش را فدای معشوق می نماید و به عشق رنگ خون می دهد و با جامه ی خونین به دیدار معشوق می خرامد.

و شهید با تمام عظمت و مقام والا و زیبا در کربلا به زیبایی معنا گشت.سرزمینی  که عاشقان واقعی  واژه شهید را آفریدند و امام حسین (ع) و یاران باوفایشان به زیبایی عشق و عاشق و شهید را معنا نمودند.  

آنچه در زیر می خوانید شمه ای از زندگانی شهید هادی اسماعیل زاده می باشد:

شهید هادی اسماعیل زاده در تاریخ 2/2/1363 در روستای آهندان شهرستان لاهیجان در خانواده ای متدین دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه سیف آهندان سپری نمود.این شهید بزرگوار تحصیلات راهنمایی خود را نیز در مدرسه فتح آهندان با موفقیت گذراند و سپس تحصیلات متوسطه را در دبیرستان عبدالرزاق به پایان رسانید. در دوران تحصیل جزء دانش آموزان خوب کلاس محسوب می شدند و در مقطع متوسطه در رشته علوم تجربی موفق به اخذ مدرک دیپلم در خردادماه شدند.

سپس به خدمت سربازی رفت و دوران سربازی را در سپاه لاهیجان به پایان رسانید بعد از آن شهید هادی اسماعیل زاده مدتی را در مرغداری شهرستان آستانه اشرفیه مشغول به کار شد و پس از حدود یک سال و قبولی در آزمون های ورودی وارد نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران شد و  به مدت 9 ماه در کرج مورد آموزش قرار گرفتند و سپس به عضویت نیروی انتظامی بندر انزلی در آمد.

گمانم دست تقدیر بود که من کل ماجرا را با چشمانم نظاره کنم .حدود ساعت 9 شب شنبه 3 مرداد ماه 1388 تلفنی به پدر این شهید بزرگوار شد و در پی این تلفن به همراه برادران شهید به بیمارستان آریا رفتیم با اصرار فراوان اجازه دادند تا از پشت مانیتور چهره آن شهید بزرگوار را برای آخرین بار ببینیم.سکوت ما در آن لحظه همه چیز را نشان می داد کم کم همه رسیدند پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ........

 همه منتظر بودند ،  قلبها شدت گرفته بود ، زبان یارای سخن گفتنش نمانده بود ، چشم ها به آسمان دوخته شده بودند . این بار دست ها هم به آسمان بلند شدند و هر کس زیر لب نجوایی می کرد و در این میان نمی دانم پدر ، مادر هادی چه در دل داشتند و چه بر لب ....

از خدایمان خواستیم ، خواستیم که بگذارد یک بار دیگر چهر متبسم و صدای شور انگیز هادی را ببینیم و بشنویم .یکبار دیگر احساس کنیم که در کنارش هستیم. اما ! اما خواست خدا چیز دیگری بود، خداوند او را انتخاب کرده بود . آری این یک انتخاب بود و به راستی

و لا تَحسَبَنَّ الّذینَ  قُتِلوا فی سَبیل اللهِ اَمواتاً بَل اَحیاءٌ عِندَ رَبّهِم یُرزَقوُنَ

خبر آمد و معجزه ای جدید در زندگی ما حاصل شد، واژه شهید که به واسطه گذشت دوران و سپری شدن جنگ در بین ما کم رنگ می شد با خون جوانی برومند و شایسته پر رنگ تر از قبل شد تا برای خیلی ها این باور زنده شود که شهادت یک انتخاب است شاید همه انسان های خوب دنیا شهید نشوند ولی شهادت به انسان پاکی می دهد.

شهید هادی اسماعیل زاده در صبحگاه 4 مرداد 1388 قهرمانانه و در اوج وقار به ملکوت اعلا پیوست تا محرم امسال را به مانند تمام شهیدان دیگر در کنار سالار شهیدان حضرت امام حسین (ع) باشد. در آن سحرگاه هر کس در دل خود نجوایی می کردیم و از شهید بزرگوار می خواستیم نزد پروردگارش دعایمان کند تا ما هم مثل او سر افراز و سربلند به سوی پروردگارمان بشتابیم.

در توصیف ویژگی های آن شهید بزرگوار نکته ای ظریف می توان نوشت که یارانی صمیمی  داشت که 12 سال با هم از دوران ابتدایی تا دبیرستان و پس از آن با آن شهید بزرگوار گذراندند ، دوستان شهید ،آقایان محمد اسماعیل زاده ، حمزه اسماعیل زاده و مجتبی اسماعیلی در توصف ویژگی هایش می گویند که هرچه بگوییم کم گفتیم از خوبی هایش. تا آنجا که در تمام مراحل تحصیل در یک کلاس و در یک رشته باهم گذراندند که این نشان از خلقیات خوب ایشان می دهد و علاقمندی دوستانش را به شهید بزرگوار.همه دوستان ، آشنایان ، پدر ، مادر ، خواهر و برادران آن شهید آقایان فرامرز ، مهدی و میلاد اسماعیل زاده در اربعین و سوگ شهید هادی اسماعیل زاده نشسته اند  و می مانند با یک دنیا خاطرات از بازی هایشان ، از درس خواندهایشان ، از گفت و گوهایشان ، از رفت و آمدهایشان و از احوال پرسی هایشان.... می مانند با خاطراتی که هرگز فراموش نمی گردد.خاطراتی که همه دوستانش در آهندان از آن یاد می کنند ، از خوش برخودی ، خوش سخنی و شوخ طبعی ایشان...

شهیدان آن گونه از بین ما می روند که در پس اشکهایمان غرور ی بی مانند و بدون وصف داریم .عجیب است هنگامی که کسی از دنیا می رود و بر روی پرده سراسر سیاه پیام تبریک باشد.

خاطره ماند و خاطره ماند.....

و اینک فصل جدیدی از زندگی ما  آغاز شد ، فصلی که آغاز آن مسئولیت ما  در  برابر آن شهید و تمام شهیدان این آب و خاک است.

«خدایا ! به هر که دوست می دار ی بیاموز عشق از زندگی کردن برتر است و به هر کس دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق والاتر است و شهیدان عاشق دوست داشتن بودند.»

روحش شاد و   یادش گرامی باد.

 

حسین اسماعیلی | 11:11 - سه شنبه پنجم آبان 1388
+ |
شب نشینی در آهندان

به یاد روزگار غریب

مصاحبه ای با اولین معلم دهستان آهندان حاج یعقوب کریمی.

با سلام خدمت تمامي خوانندگان صفحه ي شب نشيني در آهندان . در اين شماره نيز به رسم عادت ، موضوع شب نشيني در آهندان متناسب با موقعيت زماني آن انتخاب شده است و با توجه به اين که ایام برزگداشت روز معلم می باشیم به سراغ یکی از اولین معلمین شهرستان لاهیجان رفته تا از ایشان بخواهیم از اوضاع و احوالات درس و مدرسه در آن زمان برایمان بگویند که شما را به خوانده این صفحه دعوت می کنیم.

1-ابتدا خودتان را معرفی کرده و وقایع دوران زندگی خودتان از دوران کودکی تا به حال را برای خوانندگان مجله ی اندیشه نیک به اختصار شرح دهید:

با سلام خدمت شما ، من یعقوب کریمی متولد سال 1314 هستم .  در دوران جنگ جهانی دوم در سال 1320 که لاهیجان بمب باران شد شش سال داشتم و از روی ایوان خانه یمان نظاره گرحرکت هواپیماهای روسی بودم که برای بمباران لاهیجان به این سمت می آمدند و شهر را بمب باران می کردند. گروه گروه مردم از لاهیجان فرار می کردند و به سمت آهندان می آمدند و آهندانی ها به آنها جا و مکان می دادند ، از جمله خانه ی رمضانعلی رئیس که به عنوان یکی از پایگاهها برای اسکان این مردم  بود .

من از ابتدا به درس و تحصیل بسیار علاقه داشتم و در سن شش سالگی با اصرار و پافشاری زیادی که به پدر و مادرم داشتم به همراه دایی کوچکترم به نام علی آقا به مکتب رفتم ( تنها مکتب آهندان در آن دوران جلوی خانه ی حاج سید حسین سید پور قرار داشت که یک دکان خشتی بود و شخصی به نام محمد علی توسلی در آنجا مغازه ی رنگرزی داشت و پارچه و لباس را رنگ می زد که در جوار آن رنگ رزی یک گوشه ی اتاق را محلی برای دانش آموزان قرار داده بود تا آنها در آنجا بنشینند و او در آنجا قرآن تدریس می کرد) . قرائت قرآن را در آنجا یاد گرفتم . از سال بعد دیگر دایی من به مکتب نیامد و من به تنهایی به مکتب خانه ی جدیدی می رفتم که در منزل مرحوم علی اصغر شعبانزاده تشکیل شده بود و شخصی از اهالی ذاکلبر به نام آقای حقانی به مدت دو تا سه ماه کتاب امیر ارسلان و چند کتاب دیگر را به ما درس داد . پس از آن دچار فقر مالی شدیم و من که هشت سالم شده بود برای گذران زندگی مجبور شدم تا کار کنم . به مدت 2 تا 3 سال به همراه شخصی به نام کوثر که مباشر آقای ایمانی ( از اهالی ذاکلبر ) بود به باغ آقای ایمانی می رفتم و روزانه 5 هِزار از ایشان دریافت می کردم تا اینکه به سن 11 یا 12سالگی رسیدم . پس از آن به مدت 2 سال به دلیل فقر مالی در منزل مرحوم حاج حسین حاکی زندگی کردم آنها در ابتدا قصدشان این بود که من را به فرزند خواندگی بگیرند و من نیز با آنکه مخالف بودم به روی خود نمی آوردم و پا به پای آنها کار می کردم . در شهریور سال 1329 چهار نفر از هم سن و سالهای من از جمله آقایان حاج محمد علی پورمحمدی ، حاج رمضان علی نیا ، احمد پورشیخ و مشتی حسین علی نیا که با هم به مکتب می رفتیم برای خواندن درس در مدرسه ی ابتدایی لاهیجان ثبت نام کردند ، وقتی این خبر به گوشم رسید صبح زود به جای اینکه به سر کار بروم به سرعت به خانه ی خودمان آمدم و موضوع را به مادرم گفتم و اصرار کردم که من هم باید به مدرسه بروم . پدرم به من گفت که آنها وضع مالی خوبی دارند و می توانند خرجشان را بکشند و رفتن به مدرسه در لاهیجان خرج دارد و ما وضع مالیمان خوب نیست . ولی من قانع نشدم و با اصرار و پافشاری و گریه و زاری بالاخره آنها را راضی کردم تا من را در مدرسه ابتدایی ثبت نام کنند . با پدرم برای ثبت نام به اداره  فرهنگ ( آموزش و پرورش امروزی )  نزد آقای ارض پیما که معاون اداره  فرهنگ بود رفتیم و ایشان از من پرسیدند که سواد دارم یا نه و من نیز در پاسخ گفتم که مدتی به مکتب رفتم و تا حود کمی درس خوانده ام ، به آقای ارض پیما به من گفتند که باید امتحان بدهم تا سطح سوادم مشخص شود . برای امتحان به باغ ملی رفتم و در آنجا روی چمن امتحان دادم چند روز بعد رفتم و اسمم را دیدم که در آن نوشته شده بود ایشان به اندازه دوم ابتدایی سواد دارند و می توانند درسشان را از کلاس سوم آغاز کنند . اداره  فرهنگ به من معرفی نامه ای داد تا در مدرسه ی حقیقت در یحیی آباد که امروز هنرستان شده ثبت نام کنم من به همراه پدرم به مدرسه ی حقیقت نزد مرحوم ایرانلو که مدیر مدرسه بود رفتیم و ایشان وقتی شناسنامه ی من را دیدند گفتند که من 14 سال دارم و نمی توانم در کلاس سوم ابتدایی درس بخوانم من بسیار ناراحت شده بودم که ... پیشخدمت آن مدرسه مرحوم آقا غلام که خدا بیامرزدش به پدرم گفت اگر پسر کوچکتری داری برو و شناسنامه ی اون رو بیار . پدرم من را در مدرسه گذاشت و خودش با سرعت آمد و شناسنامه حاج ذکریا را آورد ذکریا 8 سال داشت و با شناسنامه او در مدرسه ثبت نام کردم و همان روز رفتم و در کلاس نشستم . پس از آن تا کلاس ششم در آن مدرسه درس خواندم . حاج رمضان علی نیا کلاس ششم مردود شد و من ، احمد پورشیخ ، محمد علی پورمحمدی و حسین علی نیا در امتحان نهایی  قبول شدیم و برای کلاس هفتم به دبیرستان ایرانشهر در خیابان امیر شهید رفتیم . مسیری که ما از آن عبور می کردیم بسیار گلی بود و ما در خانه ی آقای عبدالله خوشکیش ابتدا دست و پایمان را می شستیم و پس از آن به مدرسه می رفتیم . یک بار که در کلاس نشسته بودیم و درس زبان فرانسه داشتیم ( در آن زمان به جای زبان انگلیسی ، زبان فرانسه درس می دادند ) شخصی از رشت آمد و گفت : افرادی که مدرک ششم ابتدایی دارند می توانند در رشت امتحان بدهند و در صورت قبولی با مدرک ششم ابتدایی معلم شوند . من و احمد پورشیخ سر جایمان نشستیم و قبول نکردیم ولی حاج رمضان علی نیا و مشتی حسین علی نیا دستشان را بلند کردند و اسمشان را  نوشتند . دبیرستان از آنها تعهد گرفت که اگر امتحان بدهند و قبول نشدند باید ترک تحصیل کنند . آنها امتحان دادند و قبول نشدند و هر دو ترک تحصیل کردند. احمد پورشیخ هم کلاس هفتم مردود شد و از کلاس هشت به بعد من به تنهایی به مدرسه می رفتم .

خدمت شما عرض کنم که باز هم افرادی بودن که مخالف تحصیل بچه های آهندان باشند. مباشر مردم رو وادار می کرد تا بچه های خود را به مدرسه نفرستند و عده ای را هم اجیر می کرد تا جلوی آنهایی را که به مدرسه می روند ، بگیرند. از طرف دیگر بعضی از خرده حسابهایی بود که گفتن آنها در اینجا صلاح نیست . این خرده حسابها و اون تحریک مالی و مشکلات دیگر همه دست در دست هم می دادند تا مانع رفتن من به مدرسه شوند . تا آنجا که یک بار من را در  جاده گرفتند و تمام کتابهایم را پاره کردند و بر زمین انداختند .

بعد از این اتفاق من برای اینکه دیگه دچار این مشکل نشوم ، مسیر دیگری را برای رفتن به مدرسه انتخاب کردم . کلاسهای 10، 11 و 12 رو اینگونه گذراندم. تا اینکه سر انجام با مشکلات فراوان در سال 1339 دیپلمم را گرفتم( در آن زمان دیپلمه کم بود به گونه ای که وقتی من و بعضی از دوستانم از خیابان می گذشتیم همه ما را با انگشت نشان می دادند ) . همان سال آموزش و پرورش قزوین اعلام کرد که به 70 نفر معلم دیپلمه احتیاج دارند . در سال 1342 ازدواج کردم . 3 سال در آموزش و پرورش کار کردم و سپس اولین دوره ی سپاه دانش در سال 1349 تاسیس شد و دوره ی خدمتم را خودم برای رفتن به استان خراسان انتخاب کردم .

2- لطفا در مورد کتابی که نوشته اید توضیح دهید و بگویید که چگونه شروع به نوشتن این کتاب کرده اید :

خدمت شما عرض کنم که من به نویسندگی بسیار علاقه مند بودم و هستم ، در مدرسه هم انشا های خوبی می نوشتم .ولی برای نوشتن این کتاب مشکلات بسیاری داشتم  و کارم به من اجازه نمی داد که به چیز دیگری فکر کنم ، وقتی که بازنشسته شدم  فرصتی برایم پیش آمد که به هدفم یعنی نویسندگی برسم ، من نوشتن این کتاب را از سال 75 شروع کردم ولی نه به صورت مداوم و هر وقت که می توانستم می نوشتم و بالاخره 2 ، 3 سال پیش تمامش کردم . به من گفتند که این کتاب را برای شما چاپ می کنیم ولی در آخر چاپ نکردند و کتاب را دوباره به من برگرداندند . من برای این کتاب بسیار تلاش کردم و بسیار مطالعه کردم تا توانستم تمامش کنم و احتمالا  دوباره ویرایشش می کنم . جدا از این کتاب من هر زمان که وقت می کنم شروع به نوشتن شعر و داستان و یا به مطالعه ی کتابهای تاریخی و داستانی می پردازم .

3- موضوع کتاب شما در چه مورد است :

 خدمت شما عرض کنم که مقداری از آن بیو گرافی خودم است و بخشی از آن نیز در مورد ایران ، از دریای خزر تا خلیج فارس ، ابهت ایران در دوران هخامنشیان و جریان انقلاب ، بخشی نیز در مورد تاریخ و جغرافیای آهندان از جمله  در مورد فریدون چاه ، نذر کرده چاه و مسجد قاضیان کلا و ... می باشد . چندین صفحه نیز در مورد فرهنگ مردم آهندان از نظر عزاداری ، عروسی ، زبان ، لهجه و ... است . در مورد پهلوانی در آهندان مطالبی را نوشتم و حتی بعضی از پهلوانان آهندان را نام بردم . در مورد دلایل نامگذاری آهندان به این نام نیز مطالبی را نوشتم . شما می دانید که آهندان دو بخش دارد : آهن و دان . آهن اولین فلز تمدن است و دان بن مضارع از مصدر دانستن (بدان) ، یعنی این مردم را آهن بدان که شاید به خاطر مقاومت مردم آهندان بود . آهندان از دوران صفویه به این نام معروف بوده است . مسجد قاضیان کلا نیز در دوران صفویه یعنی 700 سال پیش بوده ااست . فریدون چاه نیز از آثار تاریخی دوران حسن سباح است . آن دوران لشکر حسن سباح را فداییان اسماعیلیه می گفتند چون آنها هفت امامی بودند ( امام جعفر صادق یک فرزند به نام اسماعیل داشت که در یک سالگی مرد و آنها اعتقاد داشتند که آن امام هفتم و آخرین امام بوده است ) و به همین خاطر به آنها هفت امامی یا ثبعیه می گفتند . آنها از این چاه در دوران جنگ استفاده می کردند و هر وقت که مغولها حمله می کردند در درون این چاه قائم می شدند تا از گزند دشمنان دور بمانند . در مورد بقعه دو برادران نیز مطالبی نوشتم.

و مطلب آخر برای خوانندگان اندیشه نیک :

در آهندان مسائل زیادی وجود دارد و ناگفته ها نیز زیادند و بعضی از مطالب را هم نمی شود گفت . جبهه گیری و گروه بندی چیز خوبی نیست. به نظر من کسی هم از این موضوع خوشش نمی آید و نباید چنین مسائلی در آهندان باشد. امیدواریم که این مسائل تمام شده و وحدت مردم آهندان بیشتر شود.

جمع آوری : حسین اسماعیلی- مصطفی فرامین- رامین اسماعیل زاده

 

حسین اسماعیلی | 2:28 - جمعه پانزدهم خرداد 1388
+ |
مصاحبه با جوانترین دهیارلاهیجان

جوان+ تخصص + تجربه = آهندان

در آغاز سومین سال شروع به کار شورای اسلامی و دهیاری آهندان بر آن شدیم تا مصاحبه ی با دهیار محترم و جوان روستای آهندان داشته باشیم. این مصاحبه توسط آقایان مهدی علی نیاء و صالح پیله ور انجام شده که شما عزیزان را به خواندن دعوت می کنیم

بسم الله الرحمن الرحيم، با سلام و درود به روح پرفتوح حضرت امام خميني و شهداي 8سال دفاع مقدس و شهداي انقلاب و سلام به ساحت مقدس امام زمان(عج) و نائب بر حقش حضرت آيت الله خامنه اي.

محمد علي نياي آهنداني، 26 ساله و جوانترين دهيار شهرستان لاهيجان هستم. خرداد ماه 1386 توسط اعضاي محترم دوره سوم شوراي اسلامي بعنوان دهيار آهندان انتخاب گرديدم. فارغ التحصيل رشته مهندسي كشاورزي– باغبانی از دانشگاه شاهد تهران مي باشم.

 روستای آهندان در 3كيلومتري جنوب شهرستان لاهيجان قرار داشته و دارای جمعیتی بالغ بر 1056نفر و 302 خانوار می باشد.

درطول مدتي كه  به عنوان دهيار خدمت كرده ام كارهاي عمراني زيادي جهت آباداني روستا انجام گرفته است كه عبارت اند از:

جذب اعتبار بالغ بر 3500000000(سه میلیارد و پانصد هزار) ریال جهت ساخت سالن ورزشی چند منظوره و سرپوشیده دهستان آهندان؛ تاکنون حدود 70درصد پیشرفت فیزیکی داشته است.

بازسازی و تعویض چراغهای معابر خيابان اصلي روستا با چراغهاي گازی 250 و 70 وات.

.ساماندهی  وادي السلام  روستا.

پیگیری جهت افزایش خطوط شماره تلفنهاي ثابت روستاهای آهندان، کوهبنه و لیالمان از 512 خط به 1280 خط؛ در حال حاضر حدود 800خط فعال بوده و در حال استفاده مي باشد. همچنين واگذاری تلفن ثابت در این روستاها به روز گردیده است.

پیگیری جهت اجرایی شدن پروژه آبرسانی دهستان آهندان؛ اين كار در سال 1387 اجرايي گرديده و عملیات لوله گذاری آن نيز به پایان و در دهه فجر 87 افتتاح و به بهره برداري رسيده و اكنون نيز در حال واگذاری انشعاب آب به اهالی هستیم.

برگزاری انتخابات هیأت امنای مسجد جامع آهندان در سال 1386.

تشکیل شرکت تعاونی چایکاران در روستای آهندان، با توجه به اینکه تمامي کارخانه های منطقه در چند سال اخیر بسته می باشند برای رفاه حال کشاورزان شعبه تحویل برگ سبز چای را در دو سال اخیر در محوطه پارکینگ مسجد جامع آهندان ایجاد نمودیم که در حال حاضر نیز مشغول انجام فعالیت مي باشد و جا دارد از زحمات آقای مسیب علیجانی (مدیر عامل تعاونی) و رئیس و اعضای هیأت مدیره شركت تعاونی چایکاران و نیز هیأت امنای مسجد جامع آهندان که محوطه مسجد را در اختیار ما قرار داده اند تشکر نماییم.

خرید دو موتور و نصب 4 موتور آبکشی در سال گذشته در رودخانه ذاكله بر جهت هدايت آب رودخانه به سمت مزارع.

برنامه هاي آينده شورا و دهياري:

اختصاص زمین جهت ساخت مرکز بهداشت و درمانی روستای آهندان؛ شن ریزی و تسطیح آن توسط دهیاری صورت گرفته و اخیراً مصوبه اجرايي شدن آن را گرفته ايم و در حال رايزني براي تأمين اعتبار لازم جهت ساخت این مرکز در سال 1388مي باشيم.

وضعیت آسفالت داخل روستا بسیار نامناسب می باشد؛ با پیگیری های صورت گرفته توسط شورای محترم اسلامی و دهیاری پروژه بازگشایی پیاده رو خيابان روستای آهندان و سنگفرش نمودن آن و روکش گیری آسفالت داخل محل به طول یک کیلومتر از دیگر برنامه های دهیاری می باشد. بخشی از اعتبار این کار جذب گردیده و پیمانکار این پروژه نیز مشخص گردیده و به اميد خدا تا چند وقت دیگر این کار نیز اجرایی خواهد گرديد

مشکل سند مالکیت آن دسته از اهالی که تاکنون موفق به دریافت سند مالکیت نگردیده اند و نیز واگذاری سند مالکیت برای باغات روستا از دیگر برنامه های شورای اسلامی و دهیاری می باشد و با کارها و پیگیریهای صورت گرفته امیدواریم که در سال 1388 این مشکل بسیار بزرگ اهالي را حل نماییم.

رفع مشكلات و معضلات طرح هادی و کمربندی آهندان؛ در حال حاضر قسمتي از مشكلات طرح توسط دهياري اصلاح گرديده و براي مطرح در كميسيون و تصويب به بنياد مسكن ارسال گرديده است. ولي پيگيريم كه طرح هادي روستا را بصورت كلي بازنگري نماييم.

احداث شهرک صنعتی روستا آهندان ؛ در دهستان آهندان نيروي انساني كارآمد به اندازه كافي وجود دارد و جوانان بيكار در دهستان زياد مي باشند و با توجه به اينكه زيرساختهاي لازم جهت احداث شهرك صنعتي وجود دارد و احداث شهرك صنعتي آهندان از مصوبات دور اول رياست محترم جمهوري به استان گيلان نيز مي باشد مصمم هستيم اعتبار لازم جهت اجرايي شدن آن را جذب نماييم.

استقرار دهياري و شوراي اسلامي در يك مكان مناسب؛ در حال حاضر دهياري و شوراي اسلامي فاقد مكان مناسب مي باشند ولي با پيگيري هاي انجام شده ساختمان مخابرات را در اختيار گرفته و در حال تعمير و بازسازي آن مي باشيم.

احداث استخر و آب بندان؛ با مطالعات و كارشناسي هاي صورت گرفته تنها راه حل مشكل كم آبي روستا احداث استخر بود كه با تلاش و پيگيريهاي شورا و دهياري اين امر ميسر گرديد. قصد داريم در استخرها ماهي نيز بريزم تا علاوه بر استفاده از آب استخر براي روستا درآمد زايي نيز نماييم. همچنين قصد داريم در فاز دوم استخر بازوهاي استخر را تقويت نموده و خاكهاي اضافي را خارج نماييم و يك منطقه گردشگري در روستا ايجاد نماييم.

پروژه احداث تالار چند منظوره توسط يكي از اهالي روستا و با همكاري شوراي اسلامي و دهياري.

احداث و نصب تابلوي (بنر) ورودي روستا با طرحي بسيار جالب و ديدني؛ دهياري قصد دارد اين كار را در نيمه دوم 88 اجرايي نمايد.

احياي جاده قديمي آهندان به ليالمان؛ با همكاري شوراي اسلامي و دهياري ليالمان. در اين زمينه موافقت بنياد مسكن و اداره راه و ترابري شهرستان لاهيجان را جهت شن ريزي جاده گرفته ايم و به اميد خدا در نيمه دوم سال 88 عملي خواهد گرديد(اين جاده در ايام محرم براي هيأت هاي عزاداري بسيار مناسب خواهد بود).

با توجه به اينكه اعتبارات و امكانات تخصيص يافته براي روستاها نسبت به بخش بسيار كمتر مي باشد و روستاي آهندان شرايط و زيرساختهاي لازم جهت تبديل به بخش را دارد شورا و دهياري پيگير هستند تا روستا را تبديل به بخش نمايند.

در پايان از شوراي محترم اسلامي روستا كه با جديت تمام در حال پيگيري برنامه هاي عمراني روستا هستند تشكر و قدرداني نموده و اميدوارم توانسته باشم از عهده اين مسئوليت بزرگ كه به عهده بنده واگذار نموده اند برآمده باشم.

از شما عوامل انديشه نيك نيز بابت مصاحبه انجام گرفته تشكر مي نمايم.

ضمناً شوراي اسلامي و دهياري آمادگي دريافت پيشنهادات و ايده هاي نو در تمامي زمينها و حتي زمينه هاي عمراني جهت آباداني روستا را دارند و عزيزان مي توانند پيشنهادات و انتقادات خود را از طريق شماره تلفن 01422542222 و 09113436337 و يا با پست الكتونيك (dehiari.ahanda@yahoo.com) با ما درميان بگذارند و به ايده هاي نو و برتر نيز جوايزي به قيد قرعه اهدا خواهيم نمود. 

محمد علي نياي آهنداني (دهيار روستاي آهندان) – 27/02/88

حسین اسماعیلی | 1:32 - جمعه پانزدهم خرداد 1388
+ |
شعری از حامد اسماعیل زاده آهندانی

تب شعر و شاعری در بین جوانان آهندان بیداد می کند بطوری که برخی از این جوانان تمامی پیامهای کوتاه خود را به صورت شعر و یا بهتر بگوییم نظم در آورده و به دوستان خودشان ارسال می کنند. شعر زیر سروده ی آقای حامد اسماعیل زاده می باشد که ماجرای سالن فوتبال یک سال اخیر جوانان آهندان را  نقل کرده است که در نوع خودش بسیار جالب می باشد و شما را به خواندن آن دعوت می کنیم.

 امو زاکن آهیندون

شنیم به سمت سالون

محل بازیمون صدر

اول شهر لاجون

ایشون ایسن بازیکن

می شعرتو گوش بکن

نواب جواد و مهدی

حسین امید وحاجی

سلمان گلر ، یدا..

بهنام، حامد ،روح ا..

سید رضی مصطفی

شوتزن ما مجتبی

توی تمومه هفته ها

بحث شده کار ماها

کوچکترین خطا میشه

جر و بحث و دعوا میشه

میگم حالا شرح حال

وقایع این یه سال

سید رضی بیچاره

همیشه بد میاره

یه روز سالم یه روز مریض

مصدومیت شده عریض

نواب تیمش فامیلیه

اما تیم کاملیه

بعضی وقتا هم می بره

اما باختش باز بیشتره

یدا.. هم با حسین

گل می زنند در این بین

منم اوت زن چه عالی

دروازه های خالی

بریم سر یارگیری

هیشکی نداره سیری

این میگه من اون و می خوام

تو جایی که نمی ده جام

که فلانی تو تیم ماس

به کمرم بستم یه داس

بترس و دستاتو بکش

قانون ما رو تو ولش

نیم ساعتی میره به باد

سر همین داد و بی داد

اصلی ها که نیستن باهامون

بچه ها می یارن مهمون

پول می گیرن ازشون

هزار تومن بی زبون

تا کم کنن مشکلاتی

توی دوره ی آتی

بعضی شبا که اونجاییم

برو بچ میان یه عالمه

میگیم چرا که اومدین

میگن خونه ی خالمه

نگهبانه همش میگه

لشگر نیارین تو دیگه

از دستشون دارم گله

اینا منو کردن ذله

بعد از چند تایی بازی

با موتورا می گازیم

کوفته میایم به خونه

اینو خدا میدونه

حرفا مو تموم کنم حالا دیگه

گوش بده صاحب این شعر میگه

حامدا شعره تو جز شوخی نبود

مگه دوس داری بشه چشمات کبود

حسین اسماعیلی | 1:21 - جمعه پانزدهم خرداد 1388
+ |
زندگي ميرزا كوچك خان جنگلي

فرزند آسمان يا فرزند جنگل

نگاهي به زندگي ميرزا كوچك خان جنگلي ، از بزرگان سرزمين كهن گيل و ديلم ، سرزمين محصور در كوه و درياچه زيباي سبز و آبي.

چرا ميرزا انقلاب كرد ؛ انگيزه انقلاب جنگل چه بود ؛

ميرزا در سال 1914 ميلادي قيام كرد. و در آن زمان دو سال از جنگ بين المللي  عالم مي گذشت و ايران هم با دنيا اعلان جنگ نكرده بود ولي عثماني ها ، آلماني ها ، انگليسي ها و روس ها ديدند كه برنده در اين جنگ آن كسي است كه ايران را به عنوان پل داشته باشد . انگليسي ها و روس ها مي خواستند در مسئله ايران سر آلماني ها ، و عثماني ها را كلاه بگذارند . آغاز جنگل از شوال 1332 شروع شد و تا ربيع الثاني 1340 فرو كشيد ولي ميرزا با ارتباطي كه در تهران با رجال سياسي پيدا كرده بود جنگل را انتخاب كرد . اما كجاي جنگل ؟

ديو سالار مازندراني بود ، اهل كجور مازندران . ديو سالار عقيده داشت بايد از جنگلهاي كجور شروع بشود و ميرزا عقيده داشت كه بايد از جنگلهاي گيلان اين قيام شروع شود و بين اين دو اختلاف نظر افتاد ديو سالار نتوانست نقشه اش را پياده كند و ميرزا جنگل گيلان را انتخاب كرد. ميرزا عقب افتادگي ايرانيان را نتيجه بي فرهنگي مي دانست و مصمم بود آن اندازه كه در خور مكان باشد به افتتاح مدارس بپردازد و سطح تعليمات و معرفت را گسترش دهد و معتقد بود كه تعليمات مدارس حتما بايد اجباري و مجاني باشد تا آنكه همه ابناء كشور از مزاياي علم و دانش يكسان استفاده ببرند و استعدادها پرورش بيابند و اين توفيق جز در سه سال آخر عمر جنگل بدست نيامد و علتش گرفتاري هاي هميشگي سران در دفع معاندين و خنثي كردن عمليات منافقين بود.

ميرزا كوچك اولادي نداشت ليكن برادرانش داراي فرزندان متعددند كه همگي آنها بنام خانوادگي جنگلي شهرت دارند. در حقيقت فرزندان ميرزا را بايد همان نيات و انديشه هاي او دانست كه افراد مخلص و با ايماني را توانست در اطراف مكتب خود گرد آورد و تربيت كند و تعليمات عملي استقامت و پايمردي به آنها بياموزد.

ایده ئولوژی جنگلیها

آنچه خود جنگلیها درباره ایدئولوژی خود بیان کرده اند چنین است: ما قبل از هر چیز طرفدار استقلال مملکت ایرانیم استقلالی به تمام معنی کلمه ، یعنی بدون اندک مداخله هیچ دولت اجنبی. اصلاحات اساسی مملکت و رفع فساد تشکیلات دولتی که هر چه بر سر ایران آمده از فساد تشکیلات است. ما طرفدار یگانگی عموم مسلمانانیم، این است نظریات ما که تمام ایرانیان را دعوت به هم صدایی کرده ، خواستار مساعدتیم . جنگلیها باستثناء یک عده معدود که از فلسفه انقلاب و طرز توسعه و تکامل و به ثمر رسیدنش اطلاع داشته ان بقیه عبارت بودند از مشتی کاسب و زارع و خرده مالک و روشنگر و پیشه ور که بکلی از امور سیاسی و نقشه های جنگی و استراتژیکی بی بهره بوده اند و در عوض تعلیمات نظامی و سیاست مدرن ، روح و قلبشان از محبت به هم نوع و میهن پرستی جلا و درخشندگی داشت.می توان گفت صفت ممیزه جنگلیها ، همت ، شجاعت و جانبازی بود.

اینان در نخستین سالهای قیام با چوب و چماق و داس و دهره و تبر و تعدادی سلاح کهنه به جنگ دشمن می رفتند و معتقد بودند که همین وسایل نا چیز با مقداری عشق و ایمان به وطن و معتقدات مذهبی برای غلبه به خصم کافی است.معهذا وقتی توانستند عملیات انقلابی را شروع کنند که در راه خمام به سربازان روسی حمله ور شده مقداری تفنگ و مهمات جنگی بدست آوردند.

مجاهدین اولیه ی جنگل به نیازمندیهای زندگی توجهی نداشتند و به چیزی جز دریافت سلاح فکر نمی کردند. تنها اندیشه شان این بود که چگونه می توانند با آزادی خدمت کنند و در تامین آسایش هموطنانشان بکوشند.

جوانان پرشور گیلانی کانون های گرم خانوادگی را ترک و برای فرا گرفتن تعلیمات نظامی و آماده شدن به خدمت میهن ، راه گوراب زر میخ را در پیش گرفتند. شهر لاهیجان نیز که تا این وقت آرام و ساکت بود به هیجان آمد و به تاسیس نظام ملی پرداخت.

 

ادامه دارد....

تهیه و تنظیم : معصومه اسماعیلی

حسین اسماعیلی | 1:14 - جمعه پانزدهم خرداد 1388
+ |
اصلاح الگوی مصرف

 پترس در آهندان

طبق روال اول هر کلام دوباره می گیم سلام امیدواریم که سال جدید رو با خوبی وخوشی آغاز کرده وبا شاد کامی به پایان برسانید خلاصه موضوع این هفته ما راجه به کمبود آب کانال در چند سال اخیر می باشد بنابراین دوباره با استفاده ازماجرایی طنز گونه به بررسی این موضوع می پردازیم ...

همه شما پترس فداکار رو می شناسید داستانش رو در کلاس سوم ابتدایی خوندید و ما نیز برای شما یاد آوری می کنیم در یک شب سرد زمستانی پترس از کنار سد می گذشت تا اینکه دید گوشه ای از سد سوراخ شده واز آن آب به صورت قطره قطره خارج می شود یاد حرف پدرش افتاد که می گفت "قطره قطره ،سیل می گردد" بنابراین در یک لحظه تصمیم گرفت دست خود را در داخل سوراخ سد کرده و از نشت آب جلو گیری کند او تمام شب را در این حالت ماند تا این که دستانش بی حس شدند صبح مردم ده او رادیدند و وقتی از ماجرا آگاه شدند او را مورد تشویق قرار دادند و داستان او برای سال ها در بین مردم نقل شد ...

و اما ...

پترس تصمیم گرفت برای تعطیلات به جایی مسافرت کنه که هم خوش آب وهوا و هم دارای فرهنگ خاصی باشه از هر کسی توی دنیا پرسید همه به اتفاق آهندان رو به او نشان دادند بنابراین او هم کوله بار سفر رو بست و وارد آهندان شد و از این جا به بعد آغاز ماجرای پترس بود...

او شروع کرد به عکس گرفتن از جاهای مختلف آهندن دکل ایرانسل ،دوبرادران ،سنگی که در وسط میدان قرار دارد که بیانگر قدمت میدان می باشد از مدرسه راهنمایی و حتی از جاده و... خلاصه دم دمای غروب بود که تصمیم گرفت از مزارع آهندان هم یه چند تا عکس بگیره بنابراین از ابتدای کانال ها در مسیر جاده خاکی شروع کرد به حرکت تا هوا کم کم داشت تاریک تر می شد تا نزدیکی "نظر کرده چاه "اومد هوا کاملا تاریک شده بود بنابراین تصمیم گرفت که برگرده وکارش رو از صبح شروع کنه چون واقعا این منطقه در شب یه خورده هولناکه ... همین که دور زد تا برگرده دید یه صدایی می آد ؟!...

_"شرشر شر .... "

بدون شک صدای آب بود پترس یه نگاه به اطرافش کرد چه اتفاق افتاده؟ جلوتر رفت چراغ قوه اش رو روشن کرد دید که یه جای کانال سوراخ شده و داره ازش آب می ریزه چیکار می کرد یاد حرفای اهالی آهندان افتاد که می گفتند:" امسال هم خشک سالی داریم اگه امسال بارون کم بباره دیگه مزرعه ای نداریم مزرعه نباشه برنج نداریم ..."همه این فکرا در ذهنش مثل برق وباد می گذشت چیکار می کرد انگشت نه دستش رو تا مچ داخل سوراخ کرد تا آب بند بیاد او می خواست تا از هدر رفتن این مقدار آب جلوگیری کنه اون پیش خودش فکر کرد این مقدار آب تا فردا کلی از مزارع رو سیراب خواهد کرد وبرای خیلی ها مشکل بی آبی را حل خواهد کرد واین جوری پیش خودش فکر کرد که تا حدودی با خشکسالی مبارزه می کنه ...

کاملا شب شد تاریکی همه جا رو فرا گرفته بود پترس از یک طرف خیلی می ترسید و از طرفی هم دستاش کاملا بی رمق وسست شده بود ولی به کار بزرگی که داشت انجام میداد فکر کرد ساعت به 1 رسید پترس داشت از حال می رفت فقط صدای جغد ها و قورباغه ها رو می شنید که هر لحظه هم بیشتر می شدند البته از کمی دورتر باز هم صدای صدای شر شر خیلی خفیفی به گوش می رسید پترس چندان توجه ای به این صدا نداشت...محیط هولناکی بود ترس تمام وجود ش رو گرفته بود وقتی گردنش رو به عقب چرخوند در وادی السلام رو دید خوفش بیشتر شد تا اینکه احساس کرد کسی داره بهش نزدیک می شه چقدر بی صدا و آروم پترس به خودش دل داری می داد که چیزی نیست تا اینکه دست گذاشت رو دوش پترش دندونای پترس به هم جفت شدند از ترس مثل بید می لرزید انگار واقعا جن بود می خواست فریادبزنه ولی نتونست انگار زبونی تو دهانش نبود حتی جرات نگاه کردن به قیافش رو هم نداشت بی آنکه اونو ببینه صدایی شنید که به اون گفت :"اینجا آهندان است "  (نکته جالب جن های آهندان فارسی صحبت می کنند)و رفت وهمون جوری که اومده بود برگشت ...

محیط هولناکی بود ترس تمام وجود ش رو گرفته بود وقتی گردنش رو به عقب چرخوند در وادی السلام رو دید خوفش بیشتر شد تا اینکه احساس کرد کسی داره بهش نزدیک می شه چقدر بی صدا و آروم پترس به خودش دل داری می داد که چیزی نیست تا اینکه دست گذاشت رو دوش پترش دندونای پترس به هم جفت شدند از ترس مثل بید می لرزید انگار واقعا جن بود می خواست فریادبزنه ولی نتونست انگار زبونی تو دهانش نبود حتی جرات نگاه کردن به قیافش رو هم نداشت بی آنکه اونو ببینه صدایی شنید که به اون گفت :"اینجا آهندان است "  (نکته جالب جن های آهندان فارسی صحبت می کنند)و رفت وهمون جوری که اومده بود برگشت ...

پترس کم کم داشت از هوش می رفت پلکاش هی به هم جفت می شد و در خیال خودش آینده بشریت رو نجات داده بود ولی باز هم صدای سگ ها وگرگ ها رو از دور می شنید و مثل بید می لرزید باز هم چیزی داشت به اون نزدیک می شد یه سگ وحشی لحظه به لحظه نزدیک تر شد از دهانش پیاپی آب می چکید  پترس خیلی ترسید سگ تا یک قدمیش اومد وقتی پترس رو دید تمام حالت هجومی از چهرش پاک شد زد زیر خنده "هر هر هر کنان از اونجا دور شد "تا اینکه بعد از چند دقیقه با یه گله سگ به اونجا اومدند همه به اتفاق شروع کردند به خندیدن پترس فکر کرد که خواب می بینه یا شاید هم بی هوش شده یا  مرده ولی سگ ها با زبون بی زبونی انگار حرف های اون جن رو تایید می کردند به هر حال پترس دیگه نمی تونست بیدار باشه چشماش رو بست و دیگه هیچ چیزی نفهمید ...

فردا صبح صدای بلبل هابیدارش کرد به سختی چشم هاش رو باز ،وبه اطراف نگاه کرد از ضعفی که داشت بی رمق شده بوددیگه اطرافش رو می دید ... ده متر جلوتر یه سوراخ دیگه در کانال وجود داشت که بزرگتر از اولی بود و ده متر جلوتر هم به این ترتیب اصلا ده متر ده متر کانال یا سوراخ بود یا شکسته ...

-پترس اول فکر کرد که شاید کابوس باشه به سختی دستش رو از سوراخ کانال بیرون آورد سیاه وکبود بود یه سیلی به خوش زد تا ببینه بیداره یانه ...بیدار بیدار بود نمی تونست درست راه بره از دور چند تا کشاورز رو دید داشتن نزدیک می شدند خیلی راحت وبی تفاوت رفتند تو مزارع برای کار تنها یه جای کانال بودکه سوراخ نداشت پترس به اون نقطه نگاه کرد و دید که کلنگی در هوا و سوراخی جدید توسط کشاورزا  درست شده ... می دونست اگه ماجراشو به کسی بگه چقدر بهش می خندن و اونو مسخره می کنند یاد حرفای جن افتاد و فهمید که چرا سگ ها بهش می خندیدند ...به سختی و کشان کشان خودش رو به جاده آسفالت رسوند :

-الو آژانس ؟

_بله ؟

_یه ماشین میخواستم در بس هلند ...

وبلاخره پترس هم خیلی زود وسریع از آهندان رفت .

مشکل بی آبی مشکل کاملا جدی و قابل بحثی است هر چند امسال به لطف خداوند باران فراوانی رو داشتیم و از طرفی هم مسئولین محل به خوبی با احداث آبگیر هایی در محل چاره اندیشی کردند ولی ما اهالی نیز وظایفی  را بر عهده داریم  با توجه به اینکه مقام معظم رهبری حضرت آیت ا... خامنه ای امسال را سال "اصلاح الگوی مصرف"نام نهادند ما نیز باید الگو های مصرفی خود ر اتا حدودی تغییر دهیم درسته که داستان پترس یک داستان تخیلی بود ولی خوب هر ساله مقدار زیادی از آب های محل ما چه از طریق کانال های شکسته و چه از طریق راه هایی دیگر به راحتی هدر می روند که البته ما می توانیم به راحتی از این امر جلو گیری کنیم .

در آخر جا دارد ضمن عرض خسته نباشید ازشورای محترم محل نهایت تشکر وقدردانی را به عمل بیاوریم که خیلی زود اقدام به ساخت آبگیرها کردند.

نواب فرامین

 

 

 

حسین اسماعیلی | 1:10 - جمعه پانزدهم خرداد 1388
+ |
همسال پدر ، همسان پسر - ديشب بی پدر شد

نوشته ای به قلم زیبای یک آهندانی

  همسال پدر ، همسان پسر - ديشب بی پدر شد

من سال تولدم را نميدانم ، نه که ندانم ، ميدانم اما دقيقش را نه ، 52 يا 53 ، اينقدر ميدانم که گِدالی (گدای علی ‏‏) هم چله ی من است و مادرِ نگران و دل زخمينش ، مشتی ملوک، هميشه بزرگ شدنم را (با حسرت ‏شايد ) دنبال ميکرد و آن را به مادرم ياد مياورد ." مي گدالی تی زاک سرغماله " و غرغر ابجی ِ(مادر) من در خانه. ‏آها چيسه  مار، مو چی بکونم تی زاک ايتو ببو . وووی .... ائی آشق زنای مه کوشتره . من و گدالی انگار ‏يک جورهائی به واسطه ی همان هم سنی و هم سايگی به هم مربوطيم . چند سالی گذشت  تا من ‏بفهمم چرا مادرم از اين قياس ناراحت ميشده است . چه که گدالی منگول بود . عقب مانده يا کم توان ذهنی ، ‏همان که الان ما سعی داریم حداقل نامش را تغيير دهيم به سندرم داون .

 ‏گدالی اما از نظر محلی ها تور (ديوانه ) بود . بچه ها از او فرار ميکردند و گاهی من نيز . پدر ها و مادرها ‏نيز همين را ميخواستند . " گدالِگه ورجی نشی زاک ". يا به هر بهانه ائی برای تنبیه يا تهديد يا هر چه ‏ماننند اين ، آمدن گدالی را ميترساندند . " گدالیگه گومه بايا " . دکان نشينان او را به بازی ميگرفتند . شايد منظوری نداشتند اما واقعاً الان که برميگردم به آن سالها ‏،مسخره اش ميکردند. ‏ " گدالی تی پئر (آشِق)چند ته موش بکوشته " و آن وقت گدالی ميگفت ، "هفت ته " ، نميدانم کجای ‏اين ماجرا و گفته خنده دار بود که همه از خند ريسه ميرفتند و هر کدام سعی ميکردند به طرزی ديگر ‏بپرسند و گدالی باز هم ميگفت " هفت ته ". اين تنها گدالی نبود که مسخره ميشد پدرش نيز به واسطه ‏ی بچه اش در اين شوخی ها جوک ميشد . آشق سرخ ميشد و شروع ميکرد به داد و بی داد بر سر ‏گدالی و گاهی هم تنبيه اندکی و آن وقت گريه های گدالی که حالا دارد دلم را ميسوزاند . حسی که آن موقع هيچ ‏درکی از آن نداشتم . تنبیه رسم بود و من نيز مستثناء نبودم ، پس تنبيه گدالی نيز در آن هنگام برایم ‏هيچ جای نگرانی نداشت  هر چند که نسبت به تنبیهی که من و هم سن و سالهای ديگر ميشدم شايد خیلی نرمتر و کمتر هم بود مال او.

  ‏به مانند شايد همه ی خانواده های دارای فرزند سندرم داونِ آن موقع ، گدالی نيز رها از هر گونه درس و ‏تربيت و تحصيل بود . در کوچه های بی ديوار و بی در و پيکر آهندان ميگشت . هم بازیی نداشت ، تومان ‏بکنده و پابرهنه گاهی . با دستان کم توانش سنگ پرتاب ميکرد آن هم چند متر آن ورتر. خنده های ‏بی هنگامش ، ادا و اطفارهایش ، بچه ها را ميترساند . زبانش هيچ گاه باز نشد و در حد همان چند کلمه ی اولیه  ماند و ‏تاکنون نيز . گدالی با من بزرگ ميشد .جسماً  بزرگ و بزرگتر و من ديگر حالا از او نميترسيدم . او اکثراً همراه پدرش ‏بود . در باغ ، در بيجار ، در دکان ، در مسجد . گدالی را در منطقه ی ما همه ميشناسند . گدالی با ‏فورغون چای به کارخانه ميبرد ، نان ميگيرد ، مسجد ميايد ، با دل کوچکش در قبال هر ناراحتی که از ‏ديگران ميبيند ، هار هار اشک ميريزد و گريه ميکند . فرشته ی آسمانی هم سن من و همسان پسرم، هنوز هم با وجود ‏گذشت 36 سال از عمرش بچه ایئ است معصوم . هنوز هم بچه ها سربه سرش ميگذارند ولی من در ‏تمام اين مدت نديدم آزارش به مانند پدر به هيچ کس رسيده باشد .‏

در شامگاه ديروز آشِق ( آشيخ جواد) پدر گدالی بعد از مدتی بيماری سر بر زمين گذاشت و به ديار باقی ‏رفت و گدالی را در اين دنيای پست وبی رحم، تنها و بی پدر گذاشت . آشيخ جواد شيخ پور، انسان ‏شريفی بود .  حالت راه روی ‏خاصی داشت انگار که کمی ميلنگید . لکنت که نمیشود گفت نوع گرفتگی صدائی ، چند سالی طلبگی خوانده بود اما گويا به دليل بي زبانی و کم ‏روئی ، رهايش کرد بود و  " آشيخ "را به همين دليل براو نام نهاده بودند .

 ديروز به مانند من هر کس با ‏شنيدن خبر مرگ آشيخ بی اختيار به ياد گدالی افتادم  و از آنهنگام تاکنون مرتب به او فکر ميکنم . حتماً دل نگراني آشق در نفس آخر گدالی ‏بود . او با غصه ی گدالی از اين دنيا رفت ، اطمينان دارم  تنها کسی که در آخرين نفس عمر به ياد داشت ‏حتماٌ گدالی بود .حالا از ديروز غروب گدالی همسن من و همسان پسرم ، يتيم شده است . به جرأت او ديروز مظلومترين پسر دنيا بود . گدالی ديشب برای اولين بار بی شنيدن خروپف پدر ، بی ‏درک نفس گرمش ، بی امر و نهی او ، بدون سروصدای سرفه هايش و بدون دود سيگار بهمن و اشنو و ‏ويژه و .....  سر بر بالش تنهائی خويش گذاشت و آن را خيس اشکهای معصومش کرد و حتی سحرگاه نيز صدای نمازش را نشنيد . آیا او شرايط جديد ‏را ميفهمد . نميدانم او ديشب چه حالی داشت ، نميدانم آیا مرگ را ميفهمد يا نه . اما ميدانم اشکهایش ‏را و بسيار ديده ام گريه اش را . نميدانم فردا در مسجد آهندان روحانی روضه خوان از او سخن خواهد ‏گفت يا نه . نميدانم او را کسی به تسليت خواهد بوسيد يا نه . اصرار دارم اينها را بدانم چه که آشيخ و ‏گدالی به نوعی گذشته و آينده ی زندگی منند . چه که دست سرنوشت سالها بعد چونان رقم خورد که ‏من هر روز به گدالی فکر کنم و هر روز خودم نقش آشيخ را داشته باشم . خدايا سرنوشتم را چگونه رقم ‏زده ائی ، حتماً حکمتی است رابطه ی من و آشيخ و گدالی و پسرم را بايکديگر.

 ‏بی هيچ اختيار اول بار که شنيدم  مشکل پسرم را ، به ياد گدالی افتادم . پسرم را با گدالی قياس ‏ميکردم و آینده اش را به مانند او ميديدم و اين ديوانه ام ميکرد و بغضی هولناک که قلبم را ميازرد و هنوز گه گداری تيری به سمتش ميکشد. بسيار ‏سخت است اين قياس ولی من در آن زمان ، تنها گدالی را در پيش رو ميديدم. حالا ميفهميدم که بر ‏آشيخ چه ميگذشت آن هنگام که همگان به رفتار گدالی بر او نيز ميخنديدند . حالا ميفهميدم  که  ‏مادرش ملوک ، همزمانی تولدم با گدالی برايش مهم بود . شايد او مرا گدالی بی سندرم خود ميديد ، ‏آنگونه که من اکنون با همسالان پسرم و متأسفانه حتی دوستان هم نيز درکش را ندارند!.

گدالی شیخ پور

 برای اينکه پسرم گدالی نشود بسيار تلاش کرديم و  بعدها ‏پسرم ثابت کرد که ميتواند بهترين باشد و شد و اين شايد مددی بود از گدالی به ما که نگذاريد پسر من ‏شود و همچنان بايد درسی تا .... ديشب در جائی آسمان ريسمان کرده بودند که دامادها و خواهر ها که گدالی را نگه نميدارند! مادرش ‏هم که پير است ، پس بايد گدالی را برد جائی تا نگه داشته شود و من انگار در تونل زمان به انتهای خود ‏فکر ميکردم ، به پسرم و چقدر دردناک بود شنيدن آن و تصورش. ‏

 

حسین اسماعیلی | 23:24 - یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
+ |
وجین در آهندان

تصویری از زنان آهندان که در حال وجین کردن مزارع خود می باشند. هرکی دوست داره عکس رو برداره . خوم گرفتم فقط نظر یادتون نره

حسین اسماعیلی | 14:37 - یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
+ |
دیار من 3

دیار من۳

آي جماعت چطوره احوالتون

چطوره حال و روزِ امسالتون

اولِ عرضم بکنم يادِ دوست

که هرچه داريم از الطافِ اوست

شعرم اگر نداره وزن و عروض

نوشته ام اينارو تويِ سه روز

کمک کن اين نظم بشه يادگار

مثل همون تصاوير ماندگار

درود برشما دراول سلام

سلام بهترين شروعِ کلام

سلام بر تمامي اهالي

سلام بر مردم بيل و شالي

سلام بر تمام چايكاران

خسته نباشيد مغازه داران

سلام و صد سلام بر سليمان

سلام بر دکان مشتي رحمان

سلام بر رضا و مشتي نمدار

سلام بر حاجي و چاي دمدار

سلام بر تک يله لوطي صفت

سلام برهاشم بامعرفت

سلام برمردم اهل قلم

شعارِ نيک را بکردند علم

خلاصه بر تمام مردم سلام

سلام بهترين شروعِ كلام

نقد اگه هست خوبه باشه تربيت

قربونِ اون مردمه باظرفيت

تمامِ سوژه هاي اين مجله

همه به سمت شور اين محله

خلاصه انتقادها زياده

اگر بري چارتا قدم پياده

لازمه يک اشاره اينجا کنم

واين نوشته ها رو امضاء کنم

شعرهاي ما هم بوي قانون مي ده

نه اينکه فکر کني بوي نون مي ده

خشكسالي

بحثِ زمين  و مزرعه،بحث آب

بحث زدن از اين همه خواب ناب

اگر که ديدي زده از خواب ناب

اينجا مواجهيم با کمبود آب

لعنت و نفرين و فحش و ملامت

اينجا شده درست مثل قيامت

داس و تبر به وقت آب بردن

حواله مي شود چو آب خوردن

يه عده اي  نشسته اند توي نهر

يه عده اي براي مدتي قهر

يه عده اي هميشه در قيل و قال

زمينِ من شده زمينِ فوتبال

همه دارن به دستشون يک چراغ

زمين نگو، زمين خربوزه باغ

يه عمره آبِ رو زسر ريختي

حال چه شد که آبرو ريختي

اگه ديدي لباسهاي وصله

اينو بدون آدم شناسي اصله

مردي به طول و عرضِ بازوها نيست

به وقت امتحان بگو مرد کيست؟

پاک بکن تمومه پينه ها رو

بذار کنار بغضا و کينه ها رو

قصه ي ما قصه ي سوز و سازه

عزيزم اين رشته سرش درازه

خلاصه از گذشته اين ماجرا

فکر بکن برايه چي و چرا

چرا که اين طور شده کار ما

آخرشم خدا رسيد داد ما

وحدت

مرداي شره تويه اين نواحي

داده به اين محله يک صفايي

بزرگ و کوچيک نداره تو دعوا

به وقت دعوا که نمي ده حلوا

مردم ما مردمِ امتحانند

مردمِ يکه تازِ تو جهانند

دعوا به دعوا و به موقع سازش

جواب هرتني که داره خارش

خوبيه اين محلمون به اينجاست

وحدت ما و اين محله برجاست

بيا بگذريم ز داد و فرياد

بيا بريم محله هاشم آباد

يه عمره ميوه ها رو مي فروشم

اگه دروغ ميگم بزن تو گوشم

بيا بشين ندون براخودت عار

چي بگم از تک يله ميدان بار

سالن ورزشي

محلِ ما محلِ ورزشي بود

اينا همه خودش يه ارزشي بود

وسايلامون همه يک روز و نيم

کجاست اين مهم بگو نام تيم

قصه هنوز قصه ي شن بردنه

تمامِ مشکلات از اين معدنه

دوباره ورزش و دوباره شورا

دوباره بحثِ اين زمين و آرا

دوباره قصه ي زمين تازه شد

دوباره جمع قصه ها زنده شد

ورزش ماهم همه خط خطي شد

اين همه مشکلات اينم کژي شد

تا اينکه ساله پيش شد افتتاح

نمي دونم سالن بگيم يا باشگاه

راحتي از زمين و معدن و تور

سرايدار اين زمين شيخ پور

تشکرات ما براي اين کار

شوراي اسلامي ما و دهيار

انديشه نيك

بشين حالا يه ذره ديگه مانده

خيال نکن که نقدِ باند تو بانده

کشتي ما تازه شده پنج سال

راست بگم نمونده اون شور و حال

ساخته ايم با همه ي مشکلات

آخره هر شماره اش قاطه قاط

مطالبو از همه جمع کردن

جداي آن مشکله پخش کردن

مشکل تايپ کردن اون اوايل

چوب لاي چرخ کردن اون اوايل

مشکل دوستان و پشت خالي

آن طرفم دشمنِ لاوبالي

مصاحبه براي زنده کردن

جوابشون مصاحبه نکردن

منتظره نامه که از يک نهاد

رسد به ما بدونه يک انتقاد

هميشه صاحب نظر از قبل و حال

بوده در اين محل به حد کمال

تازه بشين فقط نظاره گر باش

يک شبه تبعيــد شده اي به خاش

رستمه ما رستمه ناز نازي

روز يه جور شبم مي زد يه سازي

نه خبري از رخش بود و سهراب

يه وقتايي مي رفت پيشه موتور آب

مشکلِ رستم با باند و جاده

هنوز براي اين محله حاده

خراب شد در اين ميان يه ديوار

هيشکي به اون توجهي نکرده

اينقده گفتند با اون رستمش

جواب داد اين شماره کشتمش

يه عده اي به قصدشون رسيدند

آخره شم دوشاخشو کشيدند

رستمُ كشتيم بدونِ شغاد

فكر نكنيد تموم شده  انتقاد

خروسِ معروف که يادتونه

ميگن که غايمه دمش بيرونه

چه حرفها برايمون در اومد

حوصله ي همه ي ما سراومد

به ما ميگن چرا سياسي شديد

اهل جناح و ديپلماسي شديد

هرچي جناح هست بيا لهش كن

به ما بچسب بقيه رو ولش كن

دشمن ما هميشه گيج و ميجه

اينا همه ابهت بسيجه

مجله رو تويه محل جازدن

خريدن و جلويه ما تازدن

اعضاي ما همه دارن بهونه

گرو هفتمون به هشتمونه

سه چار ماهي درگيره امتحانند

طبيعيه جوونه اين زمانند

مسلَّمه با اين همه راندمان

خودش شده براي ما هفت خان

هزينه ها يه چيز مونده برامون

قرمزيه صورته بچه هامون

همه براي خودشون سردبير

کم مياره پيشه اينا شکسپير

هرچي بگم کمه از اين جماعت

هرجا که هستند باشن سلامت

شرطِ جلو رو همگي شنيدن

بهشت را نديدن و خريدن

نمي ذارن حرفه دل و رک بگيم

خوبيش اينه همه رو اينجا نگيم

خلاصه از گذشته اين چند سال

رسيده ايم و نيستيم ديگه کال

بعدِ گذشتِ چند سالِ قشنگ

جا افتاده تويِ محل يه فرهنگ

يه چيز مي خوام از همه ي اهالي

دعا كنيد اگرچه خشك وخالي

دعاكنيد مطالب مجله

نشه يه مشكل واسه اين محله

چي بنويسم در آخرِ اين کلام

خداحافظ،تمام شد،والسلام

باتشكر

حسين اسماعيلي

حسین اسماعیلی | 2:10 - چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
+ |
منوی اصلی
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک
اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا ابد باقی است می مانم

سایر امکانات


تمامی حقوق محفوظ می باشد!

www.SHiaTheme.ir